گل همیشه عاشق

 

شقایق گفت : با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

و من بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود - اما -

طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم

شفا یابد

چنان چه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

 به لب هایی که تاول داشت گفت : اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز

دوایی نیست

 و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما !!

 نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست او بودم

و حالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد - آن گه -

 مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

 بمان ای گل

و من ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

گفتگوی چهار شمع

چهار شمع به آرامی می سوختند. محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آن ها را شنید.

اولین شمع گفت :" من صلح هستم. هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. "

هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله ی آن کم و بعد خاموش شد.

شمع دوم گفت :" من ایمان هستم. واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد، برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم. "

حرف شمع ایمان که تمام شد، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت :"من عشق هستم. توانایی آن را ندارم که روشن بمانم چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند. آن ها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند."

پس شمع عشق نیز بی درنگ خاموش شد.

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت :«شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟»

چهارمین شمع گفت :"نگران نباش، تا وقتی من روشن هستم به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم."

چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه ی شمع ها را روشن کرد.

بنابراین شعله ی امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم.

سپیده دم خوشبختی

هر کس را خواندم ، مرا از یاد برد

هر کس را جستم ، مرا گم کرد

و هر کس را بخشیدم ، مرا شکست

زندگی همین است

آمدن برای رفتن

زیستن برای زنده بودن

گشتن برای نیافتن

خواستن برای نرسیدن

من ، اما آمده ام که بمانم ، زندگی کنم ، شاد باشم

و برسم به سپیده دم خوشبختی

آن جا که پنجره ی امید حنجره ی سازم را نوازش می کند و یاد خدا نگین قلبم می شود

سلام دوستان

ببخشید یک مدت طولانی نبودم ولی از این به بعد سعی می کنم مرتب آپ کنم.

ممنون از حضورتون

سیزده خط برای زندگی - گابریل گارسیا مارکز

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.


هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.


اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.


دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .


بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .


هرگز لبخند را ترک نکن ‚ حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.


تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.


هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .


شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.

به چیزی که گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .


همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی.


خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آن که شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .


زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .

آموخته ام که ...

آموخته ام که وقتی عاشقم ، عشق در ظاهرم نیز نمایان می شود.


آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت .


آموخته ام که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشقش شویم .


آموخته ام که این عشق است که زخم ها را شفا می دهد ، نه زمان .


آموخته ام که تنها کسی مرا شاد می کند ، که به من می گوید « تو مرا شاد کردی »


آموخته ام که گاهی مهربان بودن بسیار مهم تر از درست بودن است .


آموخته ام که مهم بودن خوبست ولی خوب بودن مهم تر است .


آموخته ام که هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده می شود « نه » گفت .


آموخته ام که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم ، دعا کنم .


آموخته ام که زندگی جدیست ولی ما نیاز به «دوستی» داریم که لحظه‌ای با او از جدی بودن دور باشیم .

اموخته ام که تنها چیزی که یک شخص می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمیدنش.


آموخته ام که زیر پوست سخت همه افراد کسی وجود دارد که خوشحال شود و دوست داشته باشد.


آموخته ام که خدا همه چیز را در یک روز نیافرید ، پس من چگونه می توانم همه چیز را در یک روز به دست آورم .


آموخته ام که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد.


آموخته ام که وقتی با کسی رو برو می شویم ، انتظار لبخندی از سوی ما دارد.


آموخته ام که لبخند ارزان ترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید .


آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاری ندارد.


آموخته ام که به چیزی که دل ندارد نباید دل بست .


آموخته ام که خوشبختی جستن آن است نه پیدا کردن آن .


آموخته ام که قطره دریاست ، اگر با دریاست .

خدایش با او صحبت کرد ...

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدم ها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درس هایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدان ها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخم ها التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه»

اگر خوشبختی را می خواهید ...

اگر خوشبختی را برای یک ساعت می خواهید ؛
چرت بزنید...
 
اگر خوشبختی را برای یک روز می خواهید؛
به پیک نیک بروید...
 
اگر خوشبختی را برای یک هفته می خواهید ؛
به تعطیلات بروید...
 
اگر خوشبختی را برای یک ماه می خواهید ؛
 ازدواج کنید...
 
اگر خوشبختی را برای یک سال می خواهید ؛
 ثروت به ارث ببرید...
 
اگر خوشبختی را برای یک عمر می خواهید؛
یاد بگیرید، کاری را که انجام می دهید ، دوست داشته باشید

کودکی

بر درخت اقاقیا تكیه می‌دهی 

و برگ ها می ریزند

 برگ های كوچک و زرد پناهت می‌دهند

 ابرها می آیند و تو باران ها را خواهی دید

 و پنجره هایی كه هر روز با  حجم تنهـایی آدم

 شكلی دوباره می گیرند

 با شانه‌های خمیده تكیه می‌دهی و نگاه می‌كنی

 صدای تابی كه آرام، می‌آید و می‌رود

 می‌آید و می‌رود...........

 كودكی تاب خورده است و رفته است

 با گیسوانی لرزان در باد .... و تو

 تو هنوز نگاه می‌كنـی به رد گام هایی كه بر شن‌ها دویده اند

 بر شن‌ها می‌دوی امَا ، امَا كودكی باز نمی گردد!!!

 بر درخت اقاقیا برگی نمانده است !!!!!

به اونایی که براتون ارزش دارن

بهترین دوست اون دوستیه که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی 


ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمی دونیم ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره به دست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم


اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که او هم همین کار رو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه این طور نشد خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده


در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت میشه یکی رو دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد ، ولی یک عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد


دنبال نگاه ها نرو چون می تونن گولت بزنن، دنبال دارایی نرو چون کم کم افول می کنه ، دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره رو روشن کرد ، کسی رو پیدا کن که تو رو شاد کنه


دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که می خوای اونو از رویات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی


رویایی رو ببین که می خوای ، جایی برو که دوست داری ، چیزی باش که می خوای باشی ، چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی


آرزو می کنم به اندازه ی کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی ، به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی ٬ به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی


همیشه خودتو جای دیگران بذار اگر حس می کنی چیزی ناراحتت می کنه احتمالا دیگران رو هم آزار می ده


شادترین افراد لزوما بهترین چیزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو می برن


شادی برای اونایی که گریه می کنن و یا صدمه می بینن زنده است ، برای اونایی که دنبالش می گردن و اونایی که امتحانش کردن ، چون فقط اینها هستن که اهمیت شادی رو تو زندگیشون می فهمن


عشق با یک لبخند شروع میشه با یک بوسه رشد می کنه و با اشک تموم می شه

روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل می گیره ، نمیشه تا وقتی که دردها و رنجا رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری 


وقتی که به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه می خندیدن ، سعی کن یه جوری زندگی کنی وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن

تولد وبلاگم مبارک

تولد 4 سالگی وبلاگم مبارک

چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو!

 روزی که تو آغاز شدی! تولدت مبارک


تولد ۴ سالگی وبلاگم مبارک

عاشق کسی باش ...

نگاهت را به کسی بدوز که قلبش برای تو بتپه

چشمانت را با نگاه کسی آشنا کن که زندگی را درک کرده باشه

سرت را روی شانه های کسی بگذار که از صدای تپش های قلبت تو را بشناسه

آرامش نگاهت رو به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشه

لبخندت را نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشه

رویایت رو با چهره ی کسی تصویر کن که زیبایی را احساس کرده باشه

چشم به راه کسی باش که تو را انتظار کشیده باشه

اما عاشق کسی باش که تک تک سلول های بدنش تقدس عشق را درک کند

مریم حیدرزاده - عاشق و مجنونت شدم

عاشق و مجنونت شدم
ناخوانده مهمونت شدم
کلي پريشونت شدم
اما بازم نيومدي

[تصویر: 1l.jpg]
قهوه فنجونت شدم
شمعه تو شمعدونت شدم
خاکه تو گلدونت شدم
اما بازم نيومدي


برفه زمستونت شدم
رسوا و حيرونت شدم
چيک چيکه ناودونت شدم
اما بازم نيومدي


آفتاب و بارونت شدم
اشکاي لرزونت شدم
عطره گلابدونت شدم
اما بازم نيومدي


ماهه تو ايونت شدم
خراب و ويرونت شدم
گله گلستونت شدم
اما بازم نيومدي


سه ماه تابستونت شدم
[تصویر: 5842180.jpg]
الوند و کارونت شدم
دشتاي ايرونت شدم
اما بازم نيومدي


دنا و هامونت شدم
نزديک تر از جونت شدم
رگت شدم خونت شدم
اما بازم نيومدي


خادم و دربونت شدم
اسيره زندونت شدم
گلابه کاشونت شدم
اما بازم نيومدي
[تصویر: 2005_london_bomb_ox_st.jpg]

يه جوري مديونت شدم
سنگه خيابونت شدم
راهيه ميدونت شدم
اما بازم نيومدي


تو سختي آسونت شدم
تو دردا درمونت شدم
ناجيه پنهونت شدم
اما بازم نيومدي


لباس و سامونت شدم
سارقه ايمونت شدم
چشماي گريونت شدم
اما بازم نيومدي


لباي خندونت شدم
گشنه شدي نونت شدم
آبه فراونت شدم
اما بازم نيومدي


هميشه ممنونت شدم
من ني چوپونت شدم
آب تو بيابونت شدم
اما بازم نيومدي


شعرايه ارزونت شدم
عمري غزل خونت شدم
تسليمه قانونت شدم
اما بازم نيومدي


[تصویر: sarrow%255B1%255D.jpg]
گشنه مژگونت شدم
هلاکه چشمونت شدم
رفتم و قربونت شدم
اما بازم نيومدي...

قدرت کلمات

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آن ها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
 بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ی دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
 وقتی از گودال بیرون آمد ،‌ بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرف های ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند

تعجب

سلام دوستان

یک مطلب جدید گذاشتم که چون طولانی هست می تونید اون رو در ادامه ی مطلب ببینید.

نظر یادتون نره!!! 

در حاشیه یکی از پارک های بزرگ شهر
در خیابان امیر آباد
 مجسمه ی مردی ست شاید از برنز یا فلز دیگر
 که روی یک صندلی سنگی نشسته است و به پارک نگاه می کند
 او بسیار طبیعی ست
 و کمی هم خسته
 او را طوری ساخته اند
 که خم به ابرو نمی آورد
او را طوری ساخته اند که ... 

ادامه نوشته

مریم حیدرزاده - صبورم

ز چشمت اگر چه که دورم هنوز
پر از اوج و عشق و غرورم هنوز
 اگر غصه بارید از ماه و سال
به یاد گذشته صبورم هنوز
 شکستند اگر قاب یاد مرا
 دل شیشه دارم بلورم هنوز
 سفر چاره ی دردهایم نشد
 پر از فکر راه عبورم هنوز
 ستاره شدن کار سختی نبود
 گذشتم ولی غرق نورم هنوز
 پر از خاطرات قشنگ توام
 پر از یاد و شوق و مرورم هنوز
تو را گم نکردم خودت گم شدی
 من شیفته با تو جورم هنوز
 اگر جنگ با زندگی ساده نیست
 در این عرصه مردی جسورم هنوز
اگر کوک ماهور با ما نساخت
 پر از نغمه ی پک و شورم هنوز
قبول است عمر خوشی ها کم است
 ولی با توام پس صبورم هنوز

جبران خلیل جبران - عشق

عشق ٬ همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد ٬ به صلبتان می کشد.

همان گونه که شما را می پروراند٬ شاخ و برگتان را هرس می کند.

همان گونه که از قامتتان بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزد٬ نوازش می کند

به زمین فرو می روید و ریشه هاتان را که به خاک چسبیده اند می لرزاند.

عشق ٬ شما را هم چون بافه های گندم برای خود دسته می کند.

می کوبدتان تا برهنه تان کند.

سپس غربالتان می کند تا از کاه جداتان کند.

آسیابتان می کند تا سپید شوید.

ورزتان می دهد تا نرم شوید.

آن گاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند نانی مقدس شوید.

عشق ٬ میزبانی مهربان است گرچه برای میهمان ناخوانده٬ خانه ی عشق سراب است و مایه ی خنده

هنگامی که عشق دامن می گسترد٬ کلام خاموش می شود.

زندگی بدون عشق به درختی می ماند بدون شکوفه و میوه.

برای کسانی که عاشقند ٬ عشق برای همیشه بی کلام می ماند.

اما برای کسانی که عشق نمی ورزند٬ عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.

مریم حیدرزاده - رفع زحمت

حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا
 دارم به این بد قولیت دیریست عادت میکنم
چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
تقدیر و ویران میکند من هم مرمت می کنم
در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین
من دارم از چشمان زیبایت شکایت می کنم
نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت
 هر جای دنیا که روم احساس غربت می کنم
بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم
یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت
هر چند اندک باشد آن را با تو قسمت میکنم
خسته شدی از شعر من زیبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت میکنم

سوزان پولیس شوتز - واقعا دوستت دارم

واقعا دوستت دارم

گرچه شاید گاهی

چنین به نظر نرسد

گاه شاید به نظر زسد

که عاشق تو نیستم

گاه شاید به نظر رسد

که حتی دوستت هم ندارم

ولی درست در همین زمان هاست

که باید بیش از همیشه

مرا درک کنی

چون در همین زمان هاست

که بیش از همیشه عاشق تو هستم

ولی احساساتم جریحه دار شده است

با این که نمی خواهم

می بینم که نسبت به تو

سرد و بی تفاوتم

درست در همین زمان هاست که می بینم

بیان احساساتم برایم خیلی دشوار می شود

اغلب کرده ی تو٬ که احساسات مرا جریحه دار کرده است

بسیار کوچک است

ولی آن گاه که کسی را دوست داری

آن سان که من تو را دوست دارم

هر کاهی٬ کوهی می شود

و یش از هر چیزی این به ذهنم می رسد

که دوستم نداری

خواهش می کنم با من صبور باش

می خواهم با احساساتم

صادق تر باشم

و می کوشم که این چنین حساس نباشم

ولی با این همه

فکر می کنم که باید کاملا اطمینان داشته باشی

که همیشه

از همه ی راه های ممکن

عاشق تو هستم

زندگی

زندگی زیباست ای زیبا پسند                    زنده اندیشان به زیبایی رسند

آن قدر زیباست این بی بازگشت                کز برایش می توان از جان گذشت

معنی زندگی این است : پایان یافتنی.

آن چه در زندگی واقعی می نماید ٬ تنها تصویری افکنده شده از ذهن خود ماست.

حقیقت زندگی ٬ خود زندگی است که نه آغاز آن در زهدان و نه پایان آن در گور است.

زندگی روند مکانیکی نیست ٬ زندگی نمی تواند امن باشد ٬ زندگی راز غیرقابل پیش بینی است.

با عشق زندگی کردن ٬ بزرگ ترین مبارزه ی زندگی است .

زندگی ٬ آن طرف یأس شروع می شود.

زندگی یک مسابقه ی بخت آزمایی است ٬ اما من از هر اتفاقی که روی دهد نهایت استفاده را می برم.

زندگی انسان یعنی اندیشه ی روزانه ی او.

زندگی یعنی جستجوی دایم.

توجه! توجه!

سلام به همه ی دوستان خوبم

با تشکر از همه ی نظرات خوبتون

می خواستم این مژده رو به دوستداران این وبلاگ بدم که اگه دوست داشته باشید با «دوستانه» همکاری کنید می تونید مطالب خودتون رو به ایمیل من info_ofoghefarda@yahoo.com برای من بفرستید تا با نام خودتون در این وبلاگ قرار بگیره.

سعی می کنم مطلب طنز  هم که خواسته بودید قرار بدم. شما هم اگه مطلبی داشتید خوشحال  می شم که برایم بفرستید.

منتظر نظرات٬ پیشنهادات و انتقادات سازنده ی شما هستم.

با تشکر از همه ی شما 

مریم حیدرزاده - یک حقیقت تلخ

یه نفر خوابش میاد و واسه خواب جا نداره
 یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
 یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره
 می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره
 یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش
 اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
 بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
 انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره
 یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
 اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
 یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
 اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
 یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره
 یه نفر تولدش مهمونیه ،‌همه میان
 یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره
 یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
 یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره
 یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
 یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره
 یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
 یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره
 تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن
 یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره
 یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا
 یکی انقد دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحدای بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره
 یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره
 یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره
 یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
 یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره
یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره
 یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
 یکی هم برای گرمای دساش ها نداره
 دخترک می گه خدا چرا ما .... مادرش می گه
 عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره
 یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
 هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
 یکی آزمایش نوشتن واسش ،‌اما نمی ره
 می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره
 بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل 
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره
 یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
 پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
 یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره
 راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
 ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟
بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
 یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره
همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
 این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره
 خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
 همه چی دست اونه ،‌ربطی به شعرا نداره
 آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره
کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
 با نمی شه ، با نمی خوام ،‌با نشد ، با نداره

شادی

شادی زمانی از راه می رسد که تو از آن چه می کنی و آن چه هستی راضی باشی. انسان های شاد چشم بر اهدافشان دارند٬ به انگیزه هایشان فکر می کنند٬ احساسات و موقعیت شان را در نظر می گیرند و همه ی آن را واقعا خوب می بینند.

فرد وقتی ضرورت های لازم برای شادی را بداند٬ از نتایج تلاش های خودش شادمان است: علایقی ساده٬ مقداری جرئت و جسارت٬ کمی ازخودگذشتگی٬ عشق به کار و بالاتر از همه وجدانی پاک.

خداوند به همان اندازه که شادی بخش را دوست دارد٬ شادی خواه را هم دوست دارد. آن که موهبت های خدایی را با قلبی مشتاق و شادمان می پذیرد.

شادی مانند پروانه ای است که هرچه در پی آن برویم از دسترس ما دور می شود. اما اگر آرام بنشینی٬ ممکن است درست روی شانه ات بنشیند.

فعالیت ممکن است همیشه شادی بخش نباشد اما هیچ شادی ای هم بدون فعالیت ممکن نیست.

اگر آدمی را شادی در دل می آید برای آن است که کسی را شاد کرده است و اگر غمگین می شود ٬ کسی را غمگین کرده است.

شاد باش تا حسود و جاه طلب نباشی.

سلامی دوباره

سلام دوستان!

بعد از یک مدت خیلی طولانی من دوباره برگشتم با کلی مطالب و موضوعات جدید.

امیدوارم مثل سابق من رو همراهی کنید.

جبران خلیل جبران

عشق ، همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد ، به صلبتان می کشد .

همان گونه که شما را می پروراند ، شاخ و برگتان را هرس می کند .

صداقت

1.    با خود صداقت داشته باشید. آنگاه همچون چرخه ی طبیعی فرا رسیدن روز از پی شب ، خواهید دید كه با دیگران نیز نمی توانید صادق نباشید.

2.   صداقت نخستین بخش كتاب عشق است.

3.    آنچه هستید شما را بهتر معرفی می كند تا آنچه می گویید.

4.    چه بهتر كه ناموفق باشیم با افتخار ، ولی موفق نباشیم با دروغ و تقلب.

5. ضرر را بر منفعت غیر مشروع ترجیح دهید ، ضرر تلخ است ولی آنی است ، در حالی كه منفعت غیر مشروع وجدان شما را همواره می آزارد.

6.    انسان را به لحاظ قدرت اخلاق و روحش مورد قضاوت قرار می دهند.

7.    رستگاری تو در عمل دیگران تجلی پیدا نمی كند. بلكه درعكس العمل تو ظاهر می شود.

8.    از سخنان خود عادل شمرده خواهی شد و از سخن های تو بر تو حكم خواهد شد.

9.    اگر با صداقت زندگی كنید هدف زندگی كردن را می آموزید.

10 . بخشش هنگامی آسان می شود كه ما بتوانیم دیگران را بشناسیم و به ضعف های خودمان و این كه ما نیز امكان اشتباه كردن داریم معترف باشیم.

11 . صداقت نخستین فصل دفتر دانایی است .

12 . صداقت بهترین منش است .

چند ضرب المثل آلمانی

سلام . امیدوارم که هرجا هستید خوب و خوش باشید . امروز براتون چندتا ضرب المثل آلمانی گذاشتم . امیدوارم که خوشتون بیاد . نظر یادتون نره ها .

اقبال و شیشه هر دو زود می شکند .

افتادن در گل و لای ننگ نیست ، ننگ این است که همان جا بمانی .

استراحت همیشگی پا را خسته می کند .

انسان دوست دارد آن چه را که می بیند باور کند .

ارباب خشم خود شو .

بدهکار ، شناگری است که چکمه به پا دارد .

چاپلوسی سمی شیرین است .

مریم حیدرزاده - اگه تو از پیشم بری

اگه تو از پیشم بری سر به بیابون می ذارم
هر چی گل شقایقه رو خک مجنون می ذارم
اگه تو از پیشم بری من خودم و گم می کنم
به عمر تو رو شرمنده حرفای مردم می کنم
اگه تو از پیشم بری دل رو به دریا می زنم
غرور خورشید و با برف آرزوها می شکنم
اگه تو از پیشم بری کار من آوارگیه
خلاصه شو واست بگم که آخر زندگیه
اگه بری شکایت تو رو به دریا میکنم
شقایقای عالم و من بی تو رسوا میکنم
اگه تو از پیشم بری زندگی خکستریه
فرداش یکی خبر می ده دلت پیش دیگریه
اگه تو از پیشم بری شمعدونیا دق میکنن
شکایت چشم تو رو به مررغ عاشق میکنن
اگه بری پرستوها از زندگیشون سیر میشن
آهوا توی دام صیادای پیر اسیر می شن
اگه بری دریا پر از اشک و نیاز ماهیاس
شبای شهرمون مثه چشمای عاشقت سیاس
اگه بری یه شب تو خواب دریا رو آتیش می زنم
نردبون آسمون و با هر چی نوره می شکنم
اگه بری پروانه ها شمعا رو خاموشن میکنن
قنریای قفسی دل و فراموش میکنن
اگه بری پلک گلا از غم عشق تو تره
یکی مثه من دلش از چشمای تو بی خبره
اگه تو از پیشم بری پنجرمون بسته میشه
یه دل با صد تا آرزو از زندگی خسته میشه
اگه بری مجنون دیگه از من و تو نمیگذره
نرو بذار ببینمت باز از کنار پنجره
اگه بری من می مونم با بازی های سرنوشت
که من رو تو دوزخ گذاشت ترو فرستاد به بهشت
اگه بری به آسمون شب شکایت میکنم
یه شب می شینم با خدا تا صبح خلوت میکنم
اگه بری پرنده ها بر نمی گردن به لونه
بی تو کدوم پرنده ای راه خودش رو می دونه
اگه تو از پشم بری تو ابرا غوغا میکنم
برای مردن گلا بهونه پیدا میکنم
اگه تو از پیشم بری یاسا ترک بر میدارن
شبنما رو گل رز مگه حتی طاقت میارن
اگه بری مردم منو به هم دیگه نشون می دن
می پرسن از همدیگه که چی راجع من شنیدن
اگه بری همه میگن عشق من و تو هوسه
بمون با هم نشون بدیم که عشق ما مقدسه
اگه بری می لرزه فرهاد و ستون بیستون
به خاطر اونم شده تو تا ابد پیشم بمون
اگه بری می گن دیدی این آخر و عاقبتش
ما هیچ کدوم و نمی خوایم نه رنج و ئنه محبتش
اگه بری نمی دونن شاید واست خوشبختیه
نمی دونن لذتت بعضی خوشیا تو سختیه
اگر چه وقتی تو بری دیگه من و نمی بینی
اگه بخوای هم می باید تا فصل محشر بشینی
اما تورو جوون خودت که از همه عزیزتری
با یک نگاهت منو تا اوون ور دنیا می بری
اگه میشه بری یه جا به آرزوهات برسی
یا که دور از چشمای من قلب تو دادی به کسی
برو منم با ید تو زندگی رو سر میکنم
گاهی به اشتیاق تو قلبم و پر پر میکنم
عیدا که شد عشق تو رو تو قلب هفت سین می چینم
با اینکه رفتی باز تو رو کنار هفت سین می بینم
غصه نخور دنیای ما سمبل بی وفاییه
هر چی من و تو می کشیم تقصیر آشناییه
راستی اگه بخوای بری این جوری طاقت می یارم
خودم باید دست تو رو دست غربت بذارم
 اگه بری دنبال تو میام تا اوج آسمون
اون وقت می بینم همه رو پس تو نرو پیشم بمون
دلت می خواد اگه یه روز بدون من می رفتی یه جا
دنبال مهربونیات آواره شم تو کوچه ها
اگه بری یه وقت می ای می بینی مریم نداری
اون وقت باید دسته گل و رو خک مریم بذاری
اگه بری بیدای مجنون و پریشون می کنم
سقف دل و بر سر آرزوها ویرون میکنم
 اگه بری اینجا یه دل بمون که صاحب اون مریمه
اگه بری دعای من بازم می یاد پشت سرت
من به فدای تو و عشق تو و فکر سفرت

نکته

 

اگر در زندگی وضعیت خاصی برایت پیش آمد ، برای برطرف

 

کردنش همه ی تلاشت را بکن ؛ اگر نمی توانی ، آن را به

 

خدا واگذار کن . همه چیز انجام خواهد شد ؛  ولی هنگامی

 

که خدا می خواهد ، نه تو .