کودکی
بر درخت اقاقیا تكیه میدهی
و برگ ها می ریزند
برگ های كوچک و زرد پناهت میدهند
ابرها می آیند و تو باران ها را خواهی دید
و پنجره هایی كه هر روز با حجم تنهـایی آدم
شكلی دوباره می گیرند
با شانههای خمیده تكیه میدهی و نگاه میكنی
صدای تابی كه آرام، میآید و میرود
میآید و میرود...........
كودكی تاب خورده است و رفته است
با گیسوانی لرزان در باد .... و تو
تو هنوز نگاه میكنـی به رد گام هایی كه بر شنها دویده اند
بر شنها میدوی امَا ، امَا كودكی باز نمی گردد!!!
بر درخت اقاقیا برگی نمانده است !!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 21 توسط آلما
|
این وبلاگ با همراهی شما به موفقیت خواهد رسید. پس مرا در کامل کردن آن همراهی کنید. نظرات خودتون رو از طریق ایمیل من در قسمت < تماس با من > نیز می تونید ارسال کنید.